به مرتضي اميري اسفندقه
قصيده واره درنگ
هر آینه آیینه و هر آینه سنگم
هم سنگم و هم آینه.. من نام ام و ننگم
از اصل خودم دورم و با وصل تو مغرور
من نایم و نیزارم! من ماه و پلنگم!
تا موعد جوشش برسد چلّه گزیدم
من خوشه ی انگورم و در حال درنگم
با آب به آیینم و با صخره به تسخر
هم مرد قلمدانم و هم مرد تفنگم
همسایه ی عطّارم و از تیره ی تاتار
پر می شود از ساچمه ی واژه فشنگم
عصيان گر و بدخلق چونان كرگدني پير
با دشمن اگر صلح كنم با كه بجنگم؟
همزاد پري هايم و از آدميان دور
آنسان كه كس آسان بنياورده به چنگم
از "سوره ی انگور" لبالب شده جانم 1
نی سرخوش مشروبم و نی نشئه ی بنگم
من نورم و غم نیست که در سیر سماوات
در چشم بلورین بدنان رنگ به رنگم
اسفندقه دریاب که دلگیرم و دلتنگ
انگار که پیراهن دنیا شده تنگم
از شهر دل آزرده و از جمع گریزان
چون برگ به امید نسیمی کله ونگم
با قصّه ي تكراري اش افسون نشوم تا
آگاه به افسانه ی این شهر فرنگم
آزرده ام از دشمن و افسرده ام از دوست
تقدير عجين كرده به هم شير و شرنگم
از زندگي بي همه كس خير نديديم
كي مي رسي اي مرگ؟ تو را گوش به زنگم
عليرضا بديع
1- نام مجموعه شعر اخير عليرضا قزوه