تبليغاتX
<-BlogTitle->

 

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت

سرها در گریبان است

 

زمستان است...

زمستان است...

زمستان است...

 

   این غزل آبدار من، پیشکش به گیسوان تابدار تو

  

 

همیشه داشته ای شهد و شوکران بر لب

ز نیش و نوش هم این داری و هم آن بر لب

به روی دست برند این نشسته از پا را

اگر دمی ببری نام دیگران بر لب

سبو که دست تو باشد، سیاه مست شویم

بدون این که گذاریم استکان بر لب

چه راز داشت وجودت؟ که بعد از این همه سال

هنوز مانده سرانگشت قدسیان بر لب

نشان قافله ی مشک و سرمه بر مژگان

نشانه های شبیخون کاروان بر لب

***

کجاست موعد موعود پس؟ که دلبر من

کشیده است برایم خط و نشان بر لب

بهار رد شد و نا کام ماندم از گلزار

لبم به جان نرسید و رسید جان بر لب...

 

 

نوشته شده توسط عليرضا بديع + تو در ساعت 16:56 | لینک  |