سلام
ابیاتی از غزلی
دارایی اش سری ست که بر دار مانده است
مردی که پیش دوست بدهکار مانده است
از تیغ آبدیده و باریک بین دوست
سرها به باد رفته و دستار مانده است
هم رفتنش خطاست و هم بازگشتنش
چون اره در گلوی سپیدار مانده است
از تنگنای سینه ی خود -آه- می کشد
-گنجی که زیر سلطه ی آوار مانده است-:
آه! ای نسیم صبح برآورده کن مرا
شمعی به انتظار تو بیدار مانده است...
یادی از یک دوست -محسن صفری/گرمسار-
همین چند روز پیش بود که تماس گرفت و گفت من مشهدم. گفتم ای داد بیداد من فردا صبح باید برای جراحی بینی بستری شوم. گفتم اما باید بیایی نیشابور حتا اگر به بهانه ی عیادت من باشد. تلفن را که قطع کردم دیدم نمی شود به همین سادگی دیدار این مهربان را از دست داد . رفتم مطب دکتر و یک هفته عمل را به تعویق انداختم. با محسن تماس گرفتم و گفتم هرطور شده باید بیایی نیشابور.
بدین ترتیب محسن عزیز قدم رنجه کرد و با چمدانی از شعر و مهر رهسپار ولایت ما شد. محسن را یک راست می برم باغ خیام که همه ی دوستان من می دانند که سال هاست پاتوق ما و دوستان شاعرمان آن جاست.
چای زعفرانی را دوست دارم مخصوصن اگر صدای شجریان هم در فضا رباعیات خیام را زمزمه کند. محسن که خستگی اش را می گیرد می رویم شب شعر. غزلی را می خواند که به گفته ی خودش به من حقیر تقدیم نموده ست. شب برای صرف شام و شعر به همراه محمدابراهیم لگزیان و مرتضی آخرتی به منزل ما می رویم و تا ساعت ۲ بامداد که قرار است قطار محسن را از من بگیرد به بذله گویی های محسن و دوستان می گذرد.
از آن جا که حافظه ی خوبی ندارم از محسن می پرسم و پاسخ می دهد که اولین بار همدیگر را در جشنواره ی رضوی مشهد دیده ایم. قریب به ۳ سال پیش. می گوید من کت و شلوار مشکی به تن داشته ام و توی راه پله های هتل به هم شماره داده ایم. کلی نشانی و خاطره ی دیگر هم می آورد که من هیچ یک شان را یادم نیست!
محسن صفری اهل گرمسار است. خون گرم است و بی نهایت خونسرد! بیشتر مواقع لباس یک دست سپید به تن دارد و از همین می توان دانست که اهل آرامش است. متین است و خنده رو. از آن هایی ست که دوست داری پای حرف هاشان بنشینی.
هنوز گاه که به هم می رسیم خاطرات مشترک مان را در قطار اهواز مرور می کنیم.
خانواده ای دارد بهتر از آب روان. هرگز محبت های شان را در سفر حقیر و جمعی از دوستان به گرمسار از یاد نخواهم برد. گرمساری ها(از شاعر بگیر تا راننده تاکسی که ما را این سوی و آن سوی می برد) از مردانگی پدرش خاطره ها می گویند.
محسن به تازگی اقدام به چاپ و نشر مجموعه ی غزلیاتش نموده است. چشم انتظاریم که زودتر این مجموعه ی صمیمی به دست مان برسد و چشم دل مان روشن گردد.
محسن که سوار قطار می شود نم نم باران است و بوی خاک باران خورده...
قطار می رود
تو می روی
تمام ایستگاه می رود...
زیر لب می گویم :
آن سفر کرده که صد قافله دل همره اوست
هر کجا هست خدایا به سلامت دارش
