تبليغاتX
من خوشه انگورم و در حال درنگم

 

شهيد اول بوسه!

مگر كه خون من است اين كه مي شود نوشت؟

كه پيك اولش اين گونه برده از هوشت

كليددار تويي اي نگاهبان بهشت

بگير دست مرا و ببر به آغوشت

كشيده اي به ظرافت كمان ابرو را

به قصد جان من و خلق تا بناگوشت

سياه بخت تر از موي سربه زير تو شد

هر آن كسي كه سرش را نهاد بر دوشت

شهيد اول اين بوسه ها منم... برخيز!

نشان بزن به لب آخرين كفن پوشت...

علیرضا بدیع

 

 

سلام

 

سومین مجموعه غزل هام با نام "گنجشک های معبد انجیر" روانه ی بازار شد.

 

این مجموعه ی ١٥٨ صفحه ای در برگیرنده ی ٩٦ غزل است که ٤٥ غزل آن پیش از این در مجموعه ی نخست ام یعنی "حبسیه های یک ماهی" منتشر شده بودند. تعدادی دیگر نیز از غزلیات این مجموعه ٥ ماه پیش از این در مجموعه ی "از پنجره های بی پرنده" به دست اهل بیت رسیده اند. تعدادی نیز از غزل ها نخست بار است که به کام تان چکیده می شود. امید که خوش بیاید.

گفتنی ست که علی رغم گفته ی بسیاری از سایت ها از جمله نوید شاهد که این مجموعه را مناسبتی خوانده بودند باید به عرض برسانم که جز ۵ غزل مناسبتی، مابقی غزل ها از نظر محتوا آزاد بوده و متاسفانه نمی توان این اثر را به مناسبتی خاص که این سایت ها عنوان نموده اند پیوند داد. 

دوستان برای تهیه ی این مجموعه که به همت انتشارات تکا (توسعه کتاب ایران) با قیمت ١٦٠٠ تومان منتشر شده است می توانند به نشانی زیر مراجعه نمایند:

تهران: خیابان انقلاب/ خیابان فلسطین/ بین فلسطین و صبای جنوبی/ موسسه سازمان های فرهنگی هنری ایران/ انتشارات تکا.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم مرداد 1388ساعت 4:53  توسط عليرضا بديع + تو  | 

 

سلام دوستم!

 

ديري ست كه از دشنه و دشنام به دورم

من ماهي خو كرده به اين تنگ بلورم

از دوستي دشمن و از دشمني دوست

گهواره ي لذت شده چون ذلت گورم

***

پرورده ي نازم؛ چه نيازم به پري ها؟

حالا كه خود ماه در افتاده به تورم

پيشاني ات اي دوست جهان تاب تر از پيش

آيينه ي مصداقم و وابسته ي نورم

نه غوره، نه انگور! شرابم بكن اي عشق!

يا بي نمكم اين همه يا آن همه شورم

اي آينه! هم صحبت من باش كه ديري ست

بي سنگ صبور است دل تنگ صبورم

علیرضا بدیع

6/5/88

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم مرداد 1388ساعت 17:49  توسط عليرضا بديع + تو  | 

 

توی اتاق عمل دکتر بی هوشی خواست به چیزهای خوب فکر کنم. خوب سوال ندارد که! من به تو فکر کردم. خواستم داد بزنم که آقای تیغ! نیازی به این ماده های بی هوشی زای به درد نخور وارداتی نیست. من همین که به او فکر کنم از هوش می روم. اما انگار کمی دیر به این فکرافتاده بودم... هنوز داشتم با پرستار ها بلند بلند می خندیدم که سرم سبک شد و رفتم گوشه ای از سقف نشستم تا کارم تمام شود. راستش به عادت کودکی دستم را زده بودم زیر چانه ام و ته مدادم را می جویدم. سعی داشتم غزلی بنویسم اما بی فایده بود انگار. حوصله ام داشت سر می رفت که کار تمام شد. در ریکاوری به خودم آمدم و سخت گریستم.. شنیده بودم که هر که در ریکاوری آن چه را که در عالم واقع نمی تواند بر زبان می راند... شنیده بودم و حالا می دیدم. کاش امکانش بود تصویر لحظه ی به هوش آمدنم را کنجی از این صفحه ی مجازی می گذاشتم تا شما هم بدانید شاعر عملی! تان چه حرف هایی برای گفتن دارد و توان گفتنش نیست...

غزل زیر را در حال و هوایی بین هوش و مدهوشی و هذیان فریاد زده ام...

 

 

"در کلبه ای به نام اتاق عمل"

و عشق آمد و با شوق انتخابم کرد

مرا که شهر کر و کور ها جوابم کرد

سمند نقره نل اش را شبانه زین کردیم

گرفت دست مرا، پای در رکابم کرد

و عشق چشم مرا بست و مشت من وا شد

و عشق بود که وابسته ی نقابم کرد

مرا به جنگلی از وهم و نور و رؤیا برد

میان کلبه کمی ورد خواند و خوابم کرد

و عشق هیات دوشیزه ای اصیل گرفت

سپس به لهجه ی فیروزه ای خطابم کرد

کنار شهوت شومینه سفره ای گسترد

نشست پیشم و شرمنده ی شرابم کرد

دو تکه یخ ته هر استکان می انداخت

و عشق بر لبم آتش نهاد و آبم کرد

گرفت دست مرا در سماع بی خویشی

و چند سال گرفتار پیچ و تابم کرد

و عشق دختری از جنس شور بود و شراب

خمار بودم و با بوسه ای خرابم کرد

***

و عشق آمد و دستور داد: حاضر شو!

در این کویر نمان چشمه ای مسافر شو!

و عشق بغض مرا از نگاه خیسم خواند

گرفت زندگی ام را و گفت: شاعر شو!

 

و عشق خواست که این گونه در به در باشم!

كه ابر باشم و يك عمر در سفر باشم!

علیرضا بدیع

 

سلام. راستی دوستان هنوز زنده ام!

+ نوشته شده در  شنبه سوم مرداد 1388ساعت 13:56  توسط عليرضا بديع + تو  |