سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
سرها در گریبان است
زمستان است...
زمستان است...
زمستان است...
این غزل آبدار من، پیشکش به گیسوان تابدار تو
همیشه داشته ای شهد و شوکران بر لب
ز نیش و نوش هم این داری و هم آن بر لب
به روی دست برند این نشسته از پا را
اگر دمی ببری نام دیگران بر لب
سبو که دست تو باشد، سیاه مست شویم
بدون این که گذاریم استکان بر لب
چه راز داشت وجودت؟ که بعد از این همه سال
هنوز مانده سرانگشت قدسیان بر لب
نشان قافله ی مشک و سرمه بر مژگان
نشانه های شبیخون کاروان بر لب
***
کجاست موعد موعود پس؟ که دلبر من
کشیده است برایم خط و نشان بر لب
بهار رد شد و نا کام ماندم از گلزار
لبم به جان نرسید و رسید جان بر لب...
نام من عشق است
شبي با بید مي رقصم ، شبي با باد مي جنگم
كه من چون غنچه هاي صبحدم بسيار دلتنگم
مرا چون آينه هركس به كيش خويش پندارد
و الّا من چو مِي با مست و با هشيار يكرنگم
شبي در گوشه ي محراب قدری «ربّنا» خواندم
همان يك بار تارِ موي يار افتاد در چنگم
اگر دنيا مرا چندي برقصاند ملالي نيست
كه من گريانده ام يك عمر دنيا را به آهنگم
به خاطر بسپریدم دشمان ! چون «نام من عشق است»
فراموش ام كنيد اي دوستان ! من مايه ي ننگم
مرا چشمان دلسنگي به خاك تيره بنشانيد
همين يك جمله را با سرمه بنويسيد بر سنگم
علیرضا بدیع. نیشابور.

