تبليغاتX
<-BlogTitle->

 

سلام . پس از مسافرت های اخیر به تنکابن و تهران و تبریز و خمینی شهر و اصفهان و اراک و کاشان و قم و نوشهر و مشهد و ... آمده ام تا به وعده ام وفا کنم :

 

 

( همیشه خواسته ام از خدا فقط او را

چنان که خسته تنی چای قند پهلو را !

به مرگ راضی ام ؛  آن جا که راوی قصه

سپرده است به او پیک نوشدارو را

سفر که فاصله انداخت بین ما ، امروز

دوباره سوی من آورده این پرستو را )

***

- تن تو عطر پراکنده  یا که آورده ست

نسیم صبح نشابور با خود این بو را ؟

دوباره از تو نوشتم هوا معطر شد

بریده اند به نام تو ناف آهو را

گرفته اند به نام غنایم جنگی

سیاه لشگر مو ها کمان ابرو را !

مرا دلی ست پر از آه و آرزو ...

مشکن برای روز مبادا چراغ جادو را

تو شاعرانه ترین اتفاق عمر منی

بگو چکار کنم چشم ماجرا جو را ؟

 

 

نوشته شده توسط عليرضا بديع + تو در ساعت 14:59 | لینک  |