سه شنبه هجدهم مهر 1385
سلام . پس از مسافرت های اخیر به تنکابن و تهران و تبریز و خمینی شهر و اصفهان و اراک و کاشان و قم و نوشهر و مشهد و ... آمده ام تا به وعده ام وفا کنم :
( همیشه خواسته ام از خدا فقط او را
چنان که خسته تنی چای قند پهلو را !
به مرگ راضی ام ؛ آن جا که راوی قصه
سپرده است به او پیک نوشدارو را
سفر که فاصله انداخت بین ما ، امروز
دوباره سوی من آورده این پرستو را )
***
- تن تو عطر پراکنده یا که آورده ست
نسیم صبح نشابور با خود این بو را ؟
دوباره از تو نوشتم هوا معطر شد
بریده اند به نام تو ناف آهو را
گرفته اند به نام غنایم جنگی
سیاه لشگر مو ها کمان ابرو را !
مرا دلی ست پر از آه و آرزو ...
مشکن برای روز مبادا چراغ جادو را
تو شاعرانه ترین اتفاق عمر منی
بگو چکار کنم چشم ماجرا جو را ؟
نوشته شده توسط عليرضا بديع + تو در ساعت 14:59 | لینک
|

