تبليغاتX
من خوشه انگورم و در حال درنگم
 

سقف خونه م طلای ناب / زیر پاهام حصیر سرد

تو دست من سیب گلاب / اما دلم پره ز درد

                                      فریدون فروغی

 

بيزارم از طراوت ارديبهشت ماه  ، در انتظار خش خش پاييز مانده ام

  در گوش اين اتاق سه در چار مدتی ست غير از ترانه های فروغی نخوانده ام

 

  موی پدر از آينه خاکستری تر است ،  رنگ نگاه مادرم از قهوه تلخ تر ...

  اوقات را به کام همه تلخ کرده ام  ،  نفرين به من که آينه ها را شکانده ام

 

  اين خانه بوی شربت اعصاب می دهد ... اين شهر بوی الکل طبی ... ديازپام ...

  تا خاک از تشنج من بارور شود  در باد های هرزه دلم را تکانده ام

 

  من آدم ام ، رسالت ام اندوه زندگی ست  من عادلانه با همه تقسيم می کنم ـ

  اندوه شاعرانه ی خود را که سال هاست از مصرعی به مصرع ديگر کشانده ام

 

  قرآن روی تاقچه لب بسته سال هاست ؛  گلدسته های مسجد پژمرده اند ... آه !

  از مردگان سراغ خدا را گرفته ام  دستی اگر به سنگ مزاری رسانده ام

 

  ـ در دورسوی پنجره ها قرن چندم است ؟

 

  تقويم روی جمعه ی موعود مکث کرد ...

  شايد يکی بيايد ...

                         در چارراه ها  جای پليس شاخه ی ميخک نشانده ام !

 

 

  من مثل نسل سوخته ی دور از آفتاب ، محتاج چند متر مربع تنفس ام

  عاليجناب جامعه خورشيد کو ؟

                                       که من بر شانه های اين شب دم کرده مانده ام ...

 

من متن زندگانی از دست رفته را با نقطه ی گلوله با پایان رسانده ام .

 

من متن زندگانی از دست رفته را با نقطه ی گلوله با پایان رسانده ام .

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم اردیبهشت 1385ساعت 19:31  توسط عليرضا بديع + تو  | 

 

موذنا ! به اميد كه مي زني فرياد ؟

تو هم بخواب كه ما خويش را به خواب زديم !

 موتور يا شتر ؟

سلام . راستش امروز بر آن نیستم که شعر جدیدم را برای شما زمزمه کنم . حس اش هم نیست .

گاهی برای هر یک از ما موقعیتی پیش می اید که دوست داریم کنج عزلت بگیریم ... یا از اتاق مان در نیاییم ... یا مثل لاک پشت در خودمان قایم شویم ... یا ... در تمام این موارد فقط ما مقصر نیستیم . گاه این شرایط نا مطلوب در حقیقت از خارج بر ما تحمیل می شود .

چند ماهی می شود که دوست دارم مثل لاک پشت در خودم باشم . حرف من یک درد دل نیست . حرف یک جامعه ست . جامعه ای که امروز هیچ توجیهی برای هیچ چیز خود ندارد . جامعه ای که می خواهد به زور روی پای دیگران بایستد . جامعه ای که در ان هنوز اراذل و اوباش شب ها سر کوچه دور آتش با صدای بلند جواد یساری می خوانند و الکل طبی می نوشند و کسی نیست بگوید خرت به چند ؟ جامعه ای که در آن از ترس موتورسوار هایش باید خودت را در خیابان بغل کنی و عقب عقب راه بروی .

در گذشته هر محله یک با مرام داشت با چند تا نوچه . در یک شهر محله هایی هم پیدا می شد که در آن می توانستی انواع و اقسام الوات را اندازه گیری کنی ! اما امروز تنها کافی ست تا پایت را از در خانه ات بیرون بگذاری . مهم نیست در کدام محله زندگی می کنی ... چاله میدان ... خاک سفید ... کشتارگاه ... پشت روغن نباتی ... شهرک فرهنگیان ... شریعتی ... نخ ریسی یا  بولوار سجاد . لات هایی را می بینی با چهره هایی الینه شده . 

 چند روز پیش در خیابان راه می رفتم ، چند شتر سوار به مقدار كافي از پشت سر کیف ما را کشیدند و ... خدا خیر بدهد ۱۱۰ را !  دیشب دوست ام را دیده ام ، می گوید چند شب پیش توی کوچه  وانتی نگاه داشت و  ۴ تا گزمه ی مست با قفل فرمان و زنجیر و چاقو بی دلیل ما را به هم پیوند زدند . این ها تنها نمونه هایی از همین یکی دو روز پیش است  .

خدا ملت ما را عاقبت به خیر کند .

مساله ی دیگری که این روزها به شدت تلخ ام کرده ، همین بحران ورود خواهران به ورزشگاه هاست !

من نمی دانم آخر در کجای دنیای قرن ۲۱ این قدر ملت اش عقب افتاده اند که با دیدن ساق پای ورزشکاران مرد شان دامن از کف بدهند . آخر یکی نیست به این بزرگواران بگوید ............... آخ ! یکی نیست بگوید آخر کدام زن عاقلی ست که برای تماشای این جور چیزها ۵۰۰۰ تومان ورودی به ورزشگاه بدهد و تازه آن هم از فاصله ۵۰ متری بنشیند و به پای بازیکنان نگاه کند . این خنده دار نیست ؟ به مولا دنیا به ما می خندند ... می خندند ... این نوعی توهین به شعور و ماهیت بانوی ایرانی نیست ؟  برخی گمان دارند زن امروز همان زن هزاران سال پیش است که ... امروزه در هر خانه ای را که باز کنی دست کم دو تا دیش ماهواره و ۱۰۰ تا سی دی و فیلم و ... می بینی . و دیگر ملت ما ِآن قدر ها ندید بدید نیستند که آن ها را از ورود به ورزشگاه ها منع کنیم . چرا ؟ چون یحتمل در آن جا نگاه می کنند به پای بازیکنان . چرا ؟ چون در آن جا توهین می شنوند و برای شان مزاحمت ایجاد می شود . به ولله قسم در جامعه ی امروز ایران امن ترین جایش همان ورزشگاه هایش است . کسانی که این حرف ها را می زنند یا واقعا سال هاست در کوی و برزن قدم نزده اند و از بنز های شان پیاده نشده اند ، یا خودشان را به علی چپ می زنند . ماشالله امروز در کوچه ی خودت هم که راه می روی  این قدر بی مورد الفاظ رکیک ! می شنوی که در ورزشگاه ها احساس آرامش می کنی . دست کم در آن جا می دانی که دلیل توهین تماشاچی نما ها ! مثلا به دلیل پاس نا به جای فلانی است .

نمي دانم خدا چه دارد بر سر اين ملت مي آورد كه روز به روز بيش تر عقب مي افتد . من دل ام مي سوزد . به خدا دل ام براي مان مي سوزد . به چهره ي مردم ات كه نگاه مي كني گريه ات مي گيرد ... درد و نفرت و فلاكت و ماتم است كه از قيافه ي پير و جوان اين جا مي بارد . اين جا ايران (خراسان ) است و من عليرضا بديعي بيش تر نيستم .

من را ببخشيد كه دل ام را تكاندم  . اين جا ننويسم كجا مي توانم بنويسم ؟ با من حرف بزنيد ... منتظرم .

 

در ضمن از ۲۱/۲ تا ۲۳/۲ در نمایشگاه کتاب تهران در خدمت عزیزان خواهم بود .

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1385ساعت 15:43  توسط عليرضا بديع + تو  |