تبليغاتX
من خوشه انگورم و در حال درنگم
 

همه قبیله ی من عالمان دین بودند

مرا معلم عشق تو شاعری آموخت ...

                                   « سعدی »

 

راستش نمی دانم باید چه کنم تا جبران زحمات علی را کرده باشم . اما این بار هم به مثابه ی ۶ بار گذشته تنها به تشکری از ژرفنای دل بسنده می کنم .

علی هم پس از این که مطمئن شده در دنیای واقعی خبری نیست ،  دو مرتبه به دنیای مجازی برگشته  و از این پس او را می توانید این جا بیابید  :

                                      http://www.parande77.blogfa.com/        

خبر زیاد است و مجال اندک . 

طی هفته های گذشته به همراه امیر مرزبان نازنین  در خدمت دوستان خوب ام در کاشان ( حسین غیاثی و روح الله نور موسوی ) و دلیجان ( مهدی اشرفی و مهدی رحیمی و محمد الله وردی و ... )  بودیم   .

جای همه تان شما سبز  . 

قابل توجه دوستان که طی هفته ی آینده هم سفری دارم به خرم آباد و پس از آن به قصر شیرین .    

    

به زودی باز می گردم با زنبیلی از غزل و ترانه ...

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم دی 1384ساعت 16:53  توسط عليرضا بديع + تو  | 

 

سلام و دیگر هیچ ...

و این هم غزلی جدید بی هیچ مقدمه ای :

 

به جرم این که دلم آه هست و آهن نیست

کسی به جز تو در این روزگار با من نیست

 

نه یک ... نه ده ... که تو را صدهزار بافه ی مو

دریغ ازین که مرا صدهزار گردن نیست

 

تو را چنان که تویی هیچ شاعری نسرود

« زنی چنین که تویی جز تو هیچ کس زن نیست »  ۱

 

مخاطبان عزیز ! این زنی که می شنوید

فرشته ای ست که البته پاک دامن نیست

که دست هر کس و ناکس دخیل دامن اوست

ولی ... رسالت او مستجاب کردن نیست

 

طنین در زدن اش منحصر به این فرد است

که هیچ طنطنه ای این قدر مطنطن نیست

 

- خوش آمدی بنشین ! آفتاب دم کردم

که « چای دغدغه ی عاشقانه » ی من نیست  ۲

 

زمانه ای شده بانو که هفت خوان از نو

پدید آمده اما کسی تهمتن نیست

 

به دور هر که بچرخی به دورت اندازد

اگر چه قصه ی ما قصه ی فلاخن نیست

 

تو را به خانه نیاورده ام گلایه کنم

شب است و وقت برای گلایه کردن نیست

بیا از این گله ها بگذریم و بگذاریم

زمان نشان بدهد دوست کیست ... دشمن کیست ...!

 

 ۱ - حسین منزوی

۲ - حسن صادقی پناه

 

2 نوشته شده در  چهارشنبه 1384/08/11ساعت 12:20  توسط علیرضا بدیع + تو  |  98 نظر
+ نوشته شده در  شنبه هفدهم دی 1384ساعت 16:28  توسط عليرضا بديع + تو  | 

                                به عباس محمدی و پرنده اش

پاييز سلاما و خوشا گريه ی با تو

پاييز سلاما و دلم ابری و تنگ است ... (۱)

می گويم سلام وهمه ی ترسم اين است مبادا کسی جوابم را ندهد

کوچک تر که بودم يا به قولی آدم تر، پاييز با ترانه ی «همشاگردی سلام» به خانه ی ما می آمد . خودش را توی باغچه ولومی کرد تا ماهي ها برای هميشه روی آب بيايند . آن روزها که آدم تر بودم از پاييزمی ترسيدم .

بزرگ ترکه شدم پاییز با همهمه ی دخترکان دبیرستانی از کوچه ی ما عبور می کرد . من پاییز را سالی ۹۰ بار می دیدم که به هيات یک جفت کفش کتانی سفید ازجلو ام رد می شود . بزرگ تر که شدم دیدم می شود به پاییزنزدیک تر شد و اصلن نترسید .

امروز پاییز پیرمردی ست که بارانی بلند برتن کرده و «تیر» دود میکند . پاییز من را به یاد نصرت رحمانی می اندازد و به یاد فریدون فروغی و به یاد حسین منزوی و به یاد همه ی عاشق ها . آخ که چقدر دلم میخواهد به پای گپ و گفت های پاییزبنشینم . چه لذتی دارد وقتی که دود سیگارش ناخواسته به صورت آدم می خورد .

من به پاییزمبتلایم و سرفه که میکنم از دهنم برگ خشک در می آید ...

برگ خشکی از روی زمین برمی دارم و بدین سان پنجه در پنجه ی پاییز می افکنم . و شروع به شمردن نقطه های اشتراک مان می کنم !!! (۲)... شاید اولین اش را یافته باشم ... :

پاییزبا بهار سه ماه فاصله دارد ومن با بهاره سه خیابان اصلی !

مابقی را بی خیال می شوم و با همین یکی تا صبح در آغوش پاییزاین غزل را می نویسم :

 

پاییز می رسد که مرا مبتلا کند

با رنگ های تازه مرا آشنا کند

 

پاییزمی رسد که به مانند سال پیش

خود را دوباره در دل قالیچه جا کند

 

او می رسد که بعد از نه ماه انتظار

راز درخت باغچه را برملا کند

 

او قول داده است که امسال از سفر

اندوه های تازه بیارد ... - خدا کند ! -

 

اومی رسد که بازهم عاشق کند مرا

او قول داده است و باید وفا کند

 

او نیزعاشق است و راهی نمانده است

جز این که روزو شب بنشیند دعا کند ...

شاید اثرکند و خداوند فصل ها

یک فصل را به خاطر اوجا به جا کند

 

- تقویم خواست ازتو بگیرد بهار را

تقدیر خواست راه شما را جدا کند -

 

خش ... خش ... صدای پای خزان است ! یک نفر

در را به روی حضرت پاییز وا کند !

 

 

 

(۱) مرتضی اميری اسفندقه

(۲)دستان مرابگير از این لحظه

ده نقطه ی اشتراک با هم داريم

2 نوشته شده در  چهارشنبه 1384/07/20ساعت 19:3  توسط علیرضا بدیع + تو  |  34 نظر
+ نوشته شده در  شنبه هفدهم دی 1384ساعت 16:25  توسط عليرضا بديع + تو  | 

 

آمده ام با عطش سال ها

تا تو کمی عشق بنوشانی ام ...

سلام دوستان .

ما هم به جمع بلاگ فایی ها پیوستیم .. البته این به معنی جدا شدن از دنیای پرشین بلاگ نیست که آن جا هم بهروزی و به روزی را ادامه می دهیم . منتها گفتیم چند صباحی هم در این عالم نفس بکشیم تا از مزایای این هم بی بهره نمانیم .

به هر تقدیر امید که بتوانم از این فضا استفاده کنم  .

این مطلب را هم صرفن جهت خالی نبودن عریضه نگاشته ام ...

به زودی با زنبیلی از غزل و ترانه باز می گردم .تا بهانه ای دیگر ...

 

2 نوشته شده در  شنبه 1384/07/16ساعت 13:11  توسط علیرضا بدیع + تو  |  16 نظر
+ نوشته شده در  شنبه هفدهم دی 1384ساعت 12:23  توسط عليرضا بديع + تو  |