تبليغاتX
<-BlogTitle->


 
اگر هر آینه با خویش در سخن هستیم
عجیب نیست.. که یک روح در دو تن هستیم
 
به هم اگر برسیم آه می کشیم! که ما
دو ابر سر به هوا در دو پیرهن هستیم
 
دو عاشقیم ولی در دو سرزمین جدا
دو پادشاه که در فکر یک وطن هستیم
 
دو جنگجو که نجنگیده نیز معلوم است
که هر دو فاتح این جنگ تن به تن هستیم
 
مخوان به گوش من افسانه ی خزان! که هنوز
چنان دو غنچه ی در حال وا شدن هستیم
***
 
خوش این زمان.. که در آغوش گر گرفته ی هم
به امر عشق شهیدان بی کفن هستیم...
 
 
سلام.
روز عالیجناب عطار نیشابوری و حضرت سعدی شیرازی بر شما روشن بادا!

 

نوشته شده توسط عليرضا بديع + تو در ساعت 12:51 | لینک  | 

 دشمن دوست نما را نتوان کرد علاج

شاخه را مرغ چه داند که قفس خواهد شد؟!

سلام.

 عاشقانه ای بخوانید:

این مزل ۹ بیتی تقدیم به غزل ۱۸ بیتی ام به پاس همه ی ترکیب های عاشقانه اش..



نامت همین که سبز شود بر زبان من
طعم تمشک تازه بگیرد دهان من
من برکه ای زلالم و لب های کوچکت
افتاده اند مثل دو ماهی به جان من
تا بگذرد در آینه سرو روان تو
گل می کند هرآینه طبع روان من
گیسو مگو که جاده ی ابریشم است این
آنک رسد شکن به شکن کاروان من
دامان توست بازدم باغ های چای
پیراهنت تنفس خرماپزان من
در سینه، جای دل، حجرالاسودی توراست
ای چشم هات آینه ی باستان من
هر یک به شکلی از تو مرا دور می کنند
نفرین به دوستان تو و دشمنان من
هر وعده، پشت پنجره.. اندوه ناشتا
چون قرص ماه حل شده در استکان من
***
باید خروسخوان به تماشا سفر کنیم
آماده باش وقت سحر مادیان من...

علیرضا بدیع

نوشته شده توسط عليرضا بديع + تو در ساعت 16:45 | لینک  | 

 

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت

سرها در گریبان است

 

زمستان است...

زمستان است...

زمستان است...

 

   این غزل آبدار من، پیشکش به گیسوان تابدار تو

  

 

همیشه داشته ای شهد و شوکران بر لب

ز نیش و نوش هم این داری و هم آن بر لب

به روی دست برند این نشسته از پا را

اگر دمی ببری نام دیگران بر لب

سبو که دست تو باشد، سیاه مست شویم

بدون این که گذاریم استکان بر لب

چه راز داشت وجودت؟ که بعد از این همه سال

هنوز مانده سرانگشت قدسیان بر لب

نشان قافله ی مشک و سرمه بر مژگان

نشانه های شبیخون کاروان بر لب

***

کجاست موعد موعود پس؟ که دلبر من

کشیده است برایم خط و نشان بر لب

بهار رد شد و نا کام ماندم از گلزار

لبم به جان نرسید و رسید جان بر لب...

 

 

نوشته شده توسط عليرضا بديع + تو در ساعت 16:56 | لینک  | 

 

 

نام من عشق است

شبي با بید مي رقصم ، شبي با باد مي جنگم

كه من چون غنچه هاي صبحدم بسيار دلتنگم

مرا چون آينه هركس به كيش خويش پندارد

و الّا من چو مِي با مست و با هشيار يكرنگم

شبي در گوشه ي محراب قدری «ربّنا» خواندم

همان يك بار تارِ موي يار افتاد در چنگم

اگر دنيا مرا چندي برقصاند ملالي نيست

كه من گريانده ام يك عمر دنيا را به آهنگم

به خاطر بسپریدم دشمان ! چون «نام من عشق است»

فراموش ام كنيد اي دوستان ! من مايه ي ننگم

مرا چشمان دلسنگي به خاك تيره بنشانيد

همين يك جمله را با سرمه بنويسيد بر سنگم

 

 

علیرضا بدیع. نیشابور.

 

نوشته شده توسط عليرضا بديع + تو در ساعت 14:19 | لینک  | 

 

سلام

ابیاتی از غزلی

دارایی اش سری ست که بر دار مانده است

مردی که پیش دوست بدهکار مانده است

از تیغ آبدیده و باریک بین دوست

سرها به باد رفته و دستار مانده است

هم رفتنش خطاست و هم بازگشتنش

چون اره در گلوی سپیدار مانده است

از تنگنای سینه ی خود -آه- می کشد

-گنجی که زیر سلطه ی آوار مانده است-:

آه! ای نسیم صبح برآورده کن مرا

شمعی به انتظار تو بیدار مانده است...

 

 

یادی از یک دوست -محسن صفری/گرمسار-

 

همین چند روز پیش بود که تماس گرفت و گفت من مشهدم. گفتم ای داد بیداد من فردا صبح باید برای جراحی بینی بستری شوم. گفتم اما باید بیایی نیشابور حتا اگر به بهانه ی عیادت من باشد. تلفن را که قطع کردم دیدم نمی شود به همین سادگی دیدار این مهربان را از دست داد . رفتم مطب دکتر و یک هفته عمل را به تعویق انداختم. با محسن تماس گرفتم و گفتم هرطور شده باید بیایی نیشابور.

بدین ترتیب محسن عزیز قدم رنجه کرد و با چمدانی از شعر و مهر رهسپار ولایت ما شد. محسن را یک راست می برم باغ خیام که همه ی دوستان من می دانند که سال هاست پاتوق ما و دوستان شاعرمان آن جاست.

چای زعفرانی را دوست دارم مخصوصن اگر صدای شجریان هم در فضا رباعیات خیام را زمزمه کند. محسن که خستگی اش را می گیرد می رویم شب شعر. غزلی را می خواند که به گفته ی خودش به من حقیر تقدیم نموده ست. شب برای صرف شام و شعر به همراه محمدابراهیم لگزیان و مرتضی آخرتی به منزل ما می رویم و تا ساعت ۲ بامداد که قرار است قطار محسن را از من بگیرد به بذله گویی های محسن و دوستان می گذرد.

از آن جا که حافظه ی خوبی ندارم از محسن می پرسم و پاسخ می دهد که اولین بار همدیگر را در جشنواره ی رضوی مشهد دیده ایم. قریب به ۳ سال پیش. می گوید من کت و شلوار مشکی به تن داشته ام و توی راه پله های هتل به هم شماره داده ایم. کلی نشانی و خاطره ی دیگر هم می آورد که من هیچ یک شان را یادم نیست!

محسن صفری اهل گرمسار است. خون گرم است و بی نهایت خونسرد! بیشتر مواقع لباس یک دست سپید به تن دارد و از همین می توان دانست که اهل آرامش است. متین است و خنده رو. از آن هایی ست که دوست داری پای حرف هاشان بنشینی.

هنوز گاه که به هم می رسیم خاطرات مشترک مان را در قطار اهواز مرور می کنیم.

خانواده ای دارد بهتر از آب روان. هرگز محبت های شان را در سفر حقیر و جمعی از دوستان به گرمسار از یاد نخواهم برد. گرمساری ها(از شاعر بگیر تا راننده تاکسی که ما را این سوی و آن سوی می برد) از مردانگی پدرش خاطره ها می گویند.

محسن به تازگی اقدام به چاپ و نشر مجموعه ی غزلیاتش نموده است. چشم انتظاریم که زودتر این مجموعه ی صمیمی به دست مان برسد و چشم دل مان روشن گردد.

محسن که سوار قطار می شود نم نم باران است و بوی خاک باران خورده...

 

قطار می رود

تو می روی

تمام ایستگاه می رود...

 

زیر لب می گویم :

آن سفر کرده که صد قافله دل همره اوست

هر کجا هست خدایا به سلامت دارش

 

نوشته شده توسط عليرضا بديع + تو در ساعت 10:43 | لینک  | 

  

 

غزل ۸۹

اهل خرافه روی به اوراد کرده اند

هرگاه چشم های تو را یاد کرده اند

از هرم چشم های تو در کنج خانقاه

رندان سینه سوخته فریاد کرده اند

روز ازل ملائکه از برزخ وجود

ما را به قید عشق تو آزاد کرده اند

تنها نه من ، که کوردلان نیز دوست را

آیینه ی بهشت قلمداد کرده اند

در چشمم آب و در دلم آتش گرفته جای

بنگر مرا که خانه ی اضداد کرده اند

یک بار چون نسیم گذر کردی و هنوز

گل ها به روی دست زمین باد کرده اند ...

 

 

مرا نمی خواهی افسوس

باز باید ببرم روح صد پاره ام را

                      چونان سگی که اشک ریزان

                      تا به لانه اش می کشاند

                                     پایش را

                                      که از جای کنده است

                                                       قطار ...

                                                             ولادیمیر مایاکوفسکی

 

 

سلام دوستان ...

از این به بعد در هر پست قسمتی خواهم نگاشت با عنوان «یادی از یک دوست» که در آن پست به معرفی ، خاطرات ، نحوه ی آشنایی با عزيزي خواهم پرداخت و اگر امکانش باشد چند نمونه از کارهای موفق آن دوست را ذکر خواهم کرد ...

نخستین دوستی را که به اقتضای شرایط برای معرفی در این پست انتخاب کرده ام به نوعی شاید از نخستین دوستان من در دنیای ادبیات باشد.

رضا بروسان را همه ی ما می شناسیم . شاعری که چندی پیش برای ادبیات خراسان افتخاری دیگر کسب کرد و موفق شد جایزه ی کتاب شعر خبرنگاران را از آن خود کند . رضا اوايل دهه ي هفتاد مجموعه غزلي روانه ي بازار كرده است با عنوان "احتمال پرنده را گيج مي كند". هنوز بسياري از غزل هاي همان مجموعه ورد زبان بچه هاست.

"به سمت رودخانه ي استوكس" ديگر مجموعه اي ست كه رضا بروسان منتشر كرده. اين مجموعه گزيده شعرهاي سپيد شاعران مشهدي ست.

یادم می آید نخستین روزهایی بود که به انجمن های ادبی آمد و شد می کردم اواسط دهه ی هفتاد بود. آن زمان به همراه ابراهیم لگزیان و جلال بتویی باری مقدمات رفتن به مشهد را فراهم کردیم. در طول راه ابراهیم به من گفت : به ديدن كسي مي رويم که بالفطره شاعر است. این حرف برای من جالب بود و هر روز جالب تر می شود. چرا که هر روز بیش از پیش به شاعرانگی اش پی می برم. 

رضا را دوست دارم. بیشتر از شعرش،  وجود نازنین اش را دوست دارم . می گویم وجود نازنین و دلیل دارم . شاید بارز ترین خصلت رضا بی غل و غشی اش باشد و این که حرف اش را راحت می گوید.

رضا امروز بيش از هرچيز به شعر مي انديشد و به شاعرانگي . رضا از قول همشهري شهيرش اخوان بزرگ نقل مي كند كه: امروزه غزل اسطوره است و دست نيافتني. چون اسبي نجيب كه امروز در گوشه اي از چمنزار خوش مي خرامد و تو با ديدن اش غرق لذت مي شوي. اما افسوس مي خوري زماني كه مي داني نمي تواني بر پشتش بنشيني و تا هر كجا كه دلت می خواهد بتازي. گرچه كه روزي روزگاري همين اسب به ناگزير پيكي تيز پا بوده است و چاپاري سبك بال. او مي گويد كه لازمه ي دنياي امروز، شعر سپيد است كه چون قطاري سريع السير تو را به فلان جا برساند براي انجام كارهاي اداري ات مثلن .

اين نقل قول رضا از اخوان بزرگ براي برخي از عزيزان سوء تعبير شده است و من موظف ام به رفع آن بپردازم.

شهريور امسال تعدادي از شاعران جوان بهشهر همراه جناب آقاي حسين دباغان قدم بر ديدگان بنده نهادند. از نگاه دوستان مي شد فهميد كه نيشابور را به مقصد مشهد با خاطره ي خوش ترك مي گويند. در مشهد قرار شد هماهنگي هاي لازم با چند تن از شاعران بزرگ خراسان انجام شود تا دقايقي به شعرخواني و تعامل ادبي سپري شود. با توجه به اصرار ميهمانان بهشهري با رضا بروسان تماس گرفتم و از ايشان دعوت كردم. رضاي عزيز نيز علي رغم كارهايي كه داشت پذيرفت و دقايقي بعد در جمع ما بود.

شعرخواني تمام شد و رضا بروسان مثل دیگر حضار به بررسي و نقد شعرهاي دوستان پرداخت. رضا با توجه به اين كه بلد نيست هندوانه زير بغل كسي بدهد و با صرف نظر از به به چه چه هاي انجمني ، بسيار دوستانه، صريح و بي پرده حرف هايش را گفت و ميهمانان نازك تر از برگ گل نيز شنيدند.

             * * *

چندي پيش به وبلاگي دعوت شدم كه در آن حرف هايي بي محتوا درج شده بود و نويسنده ي وبلاگ كه خود را در پس پرده ي ابهام پنهان كرده بود تهمت هايي نا روا و به دور از ادب به شاعر نازنين ماـ رضا بروسان ـ نسبت داده بود. جالب اين جاست كه تعدادي هم از كساني كه من در شاعر بودن شان شك ندارم بر روي اين مطلب خاله زنكي نظرهايي موافق داده بودند !!!

در وبلاگ یاد شده تنها به تحریف سخنان رضا بروسان بسنده نشده است بلکه نویسنده پا از گلیم خویش فراتر گذاشته و اشاراتی به زندگی خصوصی رضا داشته که بنده به این وسیله اعلام می کنم که زندگی خصوصی نه تنها ایشان که هر کس دیگری هیچ ربطی به دیگران ندارد و این مساله نبایست وارد بگو مگو های ادبی بشود که هماره ما بین عده ای ادب دوست با عده ای شاعر وجود داشته است.

راستش پس از خوانش وبلاگ دلم خيلي شكست. توقع نداشتم عزيزاني كه ميهمان بنده بودند و لحظاتي سبز در كنار هم نفس كشيديم، بروند و پشت سر دوستان من اين گونه ناجوانمردانه حرف بزنند و غيبت كنند.

گفتنی ست که نگاشتن این درد دل ها در این وبلاگ که تا به حال جز به ادبیات نپرداخته است به معنای جانب داری از بروسان نیست بلکه می تواند یک باور باشد چرا که اگر پیش از این ها نیز قرار بود راجع به بروسان اظهار نظر کنم، همین ها را می گفتم.

من به عنوان كسي كه در آن نشست حاضر بوده اعلام مي كنم كه رضا بروسان آن قدرها شاعر هست كه چنين حرف هاي سطح پاييني نزند و غزل را به قاطر تشبيه نكند.

از همين جا به نويسنده ي آن وبلاگ كذايي اعلام مي كنم كه: شما كه چنين عمل زشتي انجام داديد و وبلاگ ساختيد، لااقل كاش حقيقت را مي نوشتيد تا براي برخي سوء تعبير نشود. شما كه مدعي هستيد فيلم مصور!!! داريد (حالا فيلم نا مصور چه صيغه اي ست خدا مي داند!) بايد همان سخنان را عينا درج مي كرديد.

به هر تقدير دوستي ما با شاعران جوان و آينده دار بهشهر كما في السابق پابرجاست و دوست شان دارم اما دلگيري من از آن ناشاعري ست كه اين خزعبلات را از خودش رشته است و به ديگري نسبت داده.

آن وبلاگ كذايي و فضايي هيچ است و هيچ از رضا بروسان نخواهد كاست ، آن چنان كه اين نوشته ها چيزي بر آن نخواهد افزود.

در پايان اميدوارم خدا صورت و سيرت تمام مان را با هم يكي سازد چون رضاي نازنين.

 

 

نوشته شده توسط عليرضا بديع + تو در ساعت 17:49 | لینک  | 

گـفـت مــا را هـفـت وادي در ره اسـت                          

چون گـذشـتـي هـفت وادي، درگه است

وا نـيـامـد در جـهـان زيــن راه کــــس                             

نـيـسـت از فـرسـنـگ آن آگــــاه کــــس

چون نـيـامــد بــاز کــس زيــن راه دور                  

چـون دهـنـدت آگـــهـــي اي نــــاصــبــور

چـون شدنـد آنـجـايـگـه گـم سـر بسر                               

کــي خــبــر بــازت دهــد از بــي خــــبــر

هـسـت وادي طــلــب آغــــاز کــــــار                                 

وادي عـشق اسـت از آن پـس، بي کنار

پـس سـيـم واديـسـت آن مـعــرفـت                                  

پـس چـهـارم وادي اسـتـغـنـي صــفــت

هـسـت پـنـجـم وادي تـوحـيـد پــاک                                  

پـس شـشـم وادي حـيــرت صـعـب نـاک

هـفـتـمـيـن، وادي فـقـرست و فـنـا                                   

بــعــد از ايــن روي روش نــــبـــود تـــــرا

در کشش افـتـي، روش گـم گرددت                                   

گـــر بــود يــک قــطــره قــلــزم گــــرددت ...

سلام دوستان ...

 

 

ما هیچ ، ما شراب

( نگاهی به « حبسیه های یک ماهی که دل به دریا زد » اثر علیرضا بدیع )

 

سیامک بهرام پرور

 

 

اصولا نقدنویسی در جامعه هنری امروز ما به مفهوم به زیر اخیه کشیدن هنر وهنرمند زبان بسته است به نفع اظهار فضل منتقد مربوطه ! ...که : « آقا ! اصولا این لاطائلات در حد کلاس هنری ما نیست !...ما که از این جور چیزها نمی پسندیم ! ...» و اتفاقا هر چه آن اثر مورد استقبال بیشتری قرار بگیرد ، دست تعرض بر آن بلندتر است که : « ای بابا ! ما از این عوامزدگی ها فراری  هستیم و کلی برای خودمان «خواص» هستیم و هنر آن نیست که مردم بپسندند و ...سلیقه هنری ما از عوامزدگی به دور است و ...!»

در این میانه ان چه از دست می رود اعتماد دو دسته از مخاطبین ست :

- مخاطبینی که  اثر هنری را دیده اند و پسندیده اند ...اینها به منتقد و اصولا مقوله نقد بی اعتماد می شوند ، چنانکه خود هنرمند ...و نتیجه اش این است که نقد خوب و بی غرض به حاشیه می رود و جامعه مخاطبین در کنار جامعه هنری آسیب می بیند .

-   مخاطبینی که اثر هنری را ندیده اند به آن اثر و اصولا به تمامیت آن هنر بی علاقه می شوند و می رسیم به همان بحران مخاطب خودمان ! چون اصولا نقد خوب یا به عبارتی تحلیل زیبایی شناختی یک اثر اصولا وجود ندارد و اگر نقد مثبتی هم ببینیم بیشتر ادای دین و حرمت داری و ابراز لطفها و تعارفات رایج ایرانی است !

 در این میان همیشه باور نگارنده این بوده است که وظیفه نقد نه تعیین تکلیف برای سلیقه مخاطب ِزبان بسته و نه اقامه دعوا بر علیه هنرمند ِاز همه جا مانده است !

منتقد باید بتواند پلی بزند بین روُیه و درونه یک اثر ، به شرطی که آن اثر درونه ای داشته باشد که اگر ندارد اصلا ارزش سخن گفتن و نقد کردن ندارد !...سخن گفتن در باب چیزی که خود در ظاهر قضیه تمام می شود و می رود پی کارش ، در مایه های «پنجه را گز نمود و گفت وجب » است و توهین به شعور مخاطب .

پس وقتی نقد می نویسیم می خواهیم چیزی را تبیین کنیم و این تبیین به نظر نگارنده باید بیشتر تبیین زیبایی ها باشد تا هم مخاطب را با زیبایی هنر آشتی دهیم و هم به هنرمند بگوییم که زحمت اش و عرقریز روح اش به هدر نرفته است و ما ظرافتهایش را دیده ایم و آخر اینکه به تحلیل درستی برسیم از اینکه چرا یک اثر زیباست و آن اثر دیگر نه ! ...بی شک ارائه کاستی های یک اثر هم بخشی از نقد است اما - همه آن چه در این مقدمه طولانی آمد  برای این است که بگویم - همه نقد نیست !

 

 

با این رویکرد می خواهم به بررسی برخی از ظرافتهای کتاب « حبسیه های یک ماهی که دل به دریا زد » بپردازم . نکاتی که شاید در عین سادگی مورد غفلت واقع شوند ... 

 

***

***

 

غزل بدیع غزل کشفهای تصویری پیاپی است . شعر او آنگاه در اوج می نشیند که زبان سالم غزلهایش ، با در هم تنیده شدن تصاویر بکر و گاه حرکتهای ظریف در فرم همراه می شود . چنین ترکیب زیبایی در بسیاری از آثار کتاب مورد بحث دیده می شود .

تصویر پردازی بدیع حد و مرزی ندارد . او برای بیان حرفهای خود گاهی از چیزهایی عجیب سود می جوید :

- باور عامیانه ای که معتقد است عطسه نشانه آمدن صبر است ( غزل هاپ چی !) ؛

-  عنکبوتی در گوشه انبار ( تن کبود ) ؛

-  مغازله پیرهن و شلوار که به شیوه ای رشک برانگیز و شاعرانه پرداخت شده است ( این پیرهن آن قدرها هم بی سر و پا نیست )

 و موارد بسیاری از این دست .

کتاب « حبسیه های یک ماهی …» به دو بخش تقسیم شده است و مشخصا تفاوت کارهای این دو بخش در پرداختهای فرمی ست که در بخش دوم « با خودم یک شقیقه فاصله دارم » نمود واضح تری دارند .نکته جالب اینجاست که شاعر علی رغم نگاه ویژه ترش به فرم در این بخش ؛ به هیچ وجه از کشفها و نیز عاطفه خلاقش فاصله نگرفته است . به عبارت دیگر به سختی می توان حرکتی در فرم را در غزل او سراغ کرد که بازگشت معنایی و کارکرد شاعرانهء در خدمت ِمضمون نداشته باشد . برای مثال سپیدنویسی ِ« شعر سپید پیرهن در باد » :

تاویلهای تازه از مجهول عشق است

این رویکرد تازه بر مفهوم زن را -

تنها تو در شعر سپید خویش داری :

«          !          ؛         

 

که کاملا در فضای شعر حل شده است و کارکرد معنایی و تصویری زیبایی دارد .

 و یا شعر- نقاشی ِرشک برانگیز ِانتهایی ِغزل « و جای کفشهای تو …» :

جسم مرا بگیر ؛ وَ در خود مچاله کن !

خواهد چکید از بدنم چشمهای تو

!

     !

!

این رد کفش نیست ؛ نشان تعجب است

روییده وقت رفتنت از رد پای تو ….

که رشک برانگیزی اش نه فقط به خاطر این کشف که علامت تعجب شبیه رد پا ست ؛ که به خاطر ظرافت در بیان این کشف است . بسیار دیده ایم که یک کشف بزرگ با پرداختی ضعیف به هدر می رود اما این بار شاعر با درخششی حیران کننده تصویر کاشفانه خود را در قابی زیبا به تماشا می گذارد : از آن «چکید» بیت بالا ؛ تا شکل قرار گرفتن علامتهای تعجب ( که تداعی قطره را دارد که با «چکید» متناسب می شود و هم به تصویر بیت بعد که «ردپا» ست پیوند می خورد ) و سپس چینش تیزهوشانه مصراع اول بیت آخر  :  شاید شاعری کم حوصله تر این گونه مضمون می پرداخت که : این نشان تعجب نیست ؛ رد کفش است که از رفتن تو به جا مانده … و بعد تازه کلی هم ذوق می کرد از زیبایی تصویرش ! اما شاعر ما با چینش صحیح کلمات خود ،  تصویری مضاعف خلق کرده است:

یکی اینکه علامت تعجب شبیه رد کفش است و دومی و مهمتر از آن اینکه : نه خیر !! …اینها رد کفش نیست ! …علامات تعجب و دریغی ست که از رفتن تو برجای مانده است ! …بی شک تایید می کنید که این تصویرسازی مضاعف کار آسانی نیست . در واقع رندی شاعر در اینجاست که تصویر اولیه اش را ( شباهت علامت تعجب به رد کفش ) آن چنان راحت در ذهن خواننده می کارد که امر بر مخاطب هم مشتبه می شود که خودش فکر می کرده که این رد کفش است و به دام می افتد تا تصویر دوم ضربه محکمتری را برای پایان بندی اثر ایجاد کند .

از این دست حرکتهای فرمی در این کتاب زیاد است . یکی دیگر از نمونه های خوب ، حذف بیت هشتم در غزلی ست زیبا که برای امام رضا سروده شده است و آوردن تنها یک جمله معترضه که : « این شعر بیت هشتم خود را شهید کرد… » و نمونه های بسیاری از این دست …

 

در حقیقت بدیع به نظر من – لااقل در مجموعه حاضر- شاعری مضمون پرداز و تصویرگراست. با عنایت به این موضوع ، خوانش شعرهای او همیشه سرشار از تکانشهای ذهنی برای خواننده است . تکانشهایی که زاییده ابهام نیستند بلکه حاصل ضربات متوالی تصویر و درونمایه اند .

به گمان خود من بدیع به مخاطبش احترام می گذارد و کار او کار شاعری نیست که مخاطب را جلوی دروازه یک قلعه سنگی ؛ بی کلید و راهنما رها می کند که : خودت می دانی و این قلعه !! ( و تازه در بسیاری از اوقات و در شعر بسیاری از متشاعران، این قلعه سنگی چیزی جز یک جعبه کادویی قشنگ تو خالی نیست ! ) ، بلکه بدیع چنان حرکت می کند که هر چند شعرش راحت الحلقوم و در دسترس نیست با این حال کلیدهایی دارد که در ِ باغ ِشعر را برای مخاطب می گشاید و این کلیدها در خود شعر و در اختیار مخاطب تیزبین قرار دارند .

از اینها گدشته شعر بدیع تکیه بر ادبیات گدشته دارد و سرشار است از اشارات پیدا و پنهان به مفاخر ادبی این سرزمین . همین ویژگی علاوه بر اینکه نوعی ادای دین محسوب می شود ؛ رشته ای از تداعی ها را ایجاد کرده که بُعدی تازه به برخی از غزلها بخشیده است .

در بُعد مضمون به یک نکته دیگر هم اشاره کنم و بگذرم و آن اینکه عاشقانه های بدیع جلوه های تنانه زیبایی دارند . در حقیقت با خواندن عاشقانه های بدیع به این  نتیجه می رسید که با یک معشوق زمینی طرف اید – چقدر این ترکیب (معشوق زمینی)  الکن و اعصاب خراب کن است !! اما گویا از عادات ذهنی غلط نقدنویسی گریزی نیست و گرنه باید دو صفحه توضیح بگذاریم پای کلمه !!...

اما این تنانگی مبتنی بر یک تصویرپردازی شاعرانه ، ادیبانه و در عین حال مودبانه است . نگاه کنید :

چکاوکی به سر شانه ات نشست اما

دو سینه سرخ تو را دید و بی درنگ پرید

 

نکته مهم بعدی اینکه بدیع در این مجموعه نه «زبان» ، که «لحن» خودش را دارد . به نظر من بین این دو مقوله تفاوت ماهوی وجود دارد . شاید با مثال بتوان شرایط را بهتر تبیین کرد :

در بین شاعران معاصر شاملو؛ اخوان و تا حدی سهراب – آن هم تنها در برخی از آثارش - دارای زبانی مستقلند . به عبارت دیگر نحوه استفاده آنها از زبان به گونه ایست که شاخصه های زبانی شان را اختصاصی می کند . شعر شاملو با فخامتها و در عین حال آهنگ خاصش کاملا مشخص است . زبان اخوان در واقع زبان سبک خراسانی ست که به روز شده است اما همان ملاحتها را دارد و زبان سپهری زبانی ست که احساس گرایی و عرفان خاص او را که متکی بر طبیعت و اشراق است به تماشا می گذارد والبته این را بیشتر از طریق موتیف هایش و نه ابداعات زبانی صرف، ارائه می کند . .

اما مثلا نمی توان گفت که احمدرضا احمدی ، سید علی صالحی ، نصرت رحمانی یا حتی - به گمان من - فروغ زبانی مجزا دارند . این شاعران دارای لحن خاص خود هستند . در حقیقت جهان بینی این شاعران در کنار شیوه های سرایش شان سبب می شود که لحن مشخصه آنها را در شعر بشناسیم و بتوانیم شعرشان را تشخیص بدهیم .

به عبارت دیگر به نظر من تفاوت میان زبان یک شاعر و لحن او در این نکته اساسی ست که در لحن ؛ شاعر از زبان معیار سود می برد اما نگرش شاعرانه خود را به آن تزریق می کند و به آن شخصیتی می بخشد که دیگر در حد زبان معیار نیست هرچند شاکله آن را حفظ می کند . اما شاعرانی چون شاملو یا اخوان ساختاری تازه در زبان بنیان می نهند و قواعد دستوری متفاوت – و نه الزاما جدیدی – را نسبت به زبان معیار بر می گزینند و حتی واژه سازی می کنند . این نوع شاعران به واسطه تسلط بیشترشان بر دنیای واژگان سهم بیشتری در اعتلای زبان دارند .

ناگفته پیداست که رسیدن به زبانی اختصاصی نه تنها نیازمند تجربه ای بسیار که محتاج درک کاملی از زبان و پیشینه اش و نیز تعاملات مردم و زبان در عصر شاعر ونیز نبوغ سرشار خود اوست .

اما در زمینه لحن ؛ داشتن نگاه شخصی به زبان – و البته نگاهی که از لحاظ زیبایی شناختی ظرافتهای خاص خود را داشته باشد – و نیز داشتن پشتوانه مناسبی از اندیشه و معرفت در پس پشت واژگان سبب می شود که شاعر به واسطه نگاه و اندیشه منفردش از همتایان خود مستقل گردد و به لحنی مجزا دست یابد که این نیز خود چیز کمی نیست و بسیاری از شاعران به همین مرتبه نیز نمی رسند.

برگردیم به علی رضا بدیع !...

زبان بدیع زبانی متعلق به ادبیات کهن پارسی ست . به عبارت بهتر او بیشتر کشفهای دلپذیرش را – به خصوص در فصل نخستین کتاب و بسیاری از غزلها که به آنها شناخته می شود و حتی غزلهای متاخرترش که در کتاب نیست  -  در زبانی نسبتا آرکائیک و قدمایی می ریزد و به مخاطب عرضه می کند . این نکته به خودی خود ضعف یا قوت محسوب نمی شود . مهم این است که اولا هارمونی کلی واژگان به هم نخورد و شعر دارای دوپارگی نشود که در اکثر شعرهای این مجموعه این قضیه رعایت شده است .

و ثانیا این که مظروف با ظرف و بالعکس در تناسب باشد . به عبارت دیگر محتوای مورد بحث در چارچوب زبانی مورد نظر بگنجد که باز هم ، با توجه به جنس محتوای غالب آثار ، دوگانگی خاصی چشم را نمی زند . 

اما به نظر من بدیع در بسیاری از سروده های این کتاب لحن خاص خود را پیدا کرده است . لحنی که متکی به نوع نگاه منفرد او به عشق و حوادث پیرامونش است و نوعی عاطفه شاعرانه را در او به تماشا می گذارد . این لحن هم چنین از لحاظ رفتار با واژگان آن گونه است که حتی آمیزش گاه گاه کلمات فخیم با کلمات روزمره دوگانگی آزار دهنده در کار ایجاد نمی کند و شاعر می کوشد که از کنتراست آن برای انتقال مفهوم خود سود جوید که بهترین نمونه اش در شعر «مه لقای مدرنیته» دیده می شود :

...

ای مه لقای عصر مدرنیته ! مانده اند

در حل پیچ و تاب زلف تو اندیشمندها

 

...

آرش نشسته بین دو ابروت با کمان

بهرام زیر روسری ات با کمندها

...

غزاله! گاه پشت سرت را نگاه کن

در حسرت تواند تمام سمندها

...

گذشته از خود «مه لقای عصر مدرنیته» که ترکیبی دارای کنتراست واضح است ؛ همنشینی «آرش و کمان و بهرام و کمند» با واژه «روسری» و نیز هم نشینی «غزاله» ( که صفت مبالغه ( بر وزن فعاله ) است که شاعر از  «غزل» ساخته است و علاوه بر طنز ظریف اش تداعی غزال را هم دارد ) و «سمند» ( با عنایت به ایهام کاملا پرکنتراست سمند- به عنوان اسب در ادبیات کلاسیک و به عنوان خودروی ملی ! در زبان فعلی ) سبب میشوند که از این دوگانگی زبان ، شاعر به نفع مقصود خویش از شعر بهره ببرد ، که همانا منطق متناقض نمای عشق است : « آمیخته است نوش تو با نیشخندها »

 

با آنکه مطلب دچاراطناب شده است اما دلم نمی آید از طنز ظریف موجود در غزلها نیز بگذرم . طنز شاید مهمترین مولفه ادبیات امروز است . اگر نگاهی به آثار پیشروترین نویسندگان و شاعران امروز بیاندازید نمی توانید این طنز را – که معمولا تلخ و ویرانگر است – نادیده بگیرید : از بوکوفسکی بیایید تا ونه گات ، از نزار قبانی بروید تا مارگارت اتوود و ...

دلیل این رویکرد جهانی به طنز ِعصیانگر ، علاوه بر زیبایی اش ،  ماهیت خلق شگفتی موجود در طنز و فراروی اش از چارچوبهای رایج است . در حقیقت با ایجاد موقعیت طنزامیز شما به یک گشایش در ذهنیت مخاطب می رسید که از این دریچه گشوده شده ، انتقال مفهوم مورد نظر – یا زیبایی مورد نظر – سهولت بیشتری می یابد .

در اثر بدیع این نکته به وضوح دیده می شود و دقیقا در خدمت  اثر است . از شعرهای قدمایی تر که شیوه  طنز قدمایی هم دارند مثل :  

نوشته « اطلبوا معشوقکم و لو بالسین »

و دست این همه عاشق به «چین» دامن توست

که مقایسه کنید با :

تا دل هرزه گرد من رفت به چین زلف تو

زان سفر دراز خود عزم وطن نمی کند

و در جایی دیگر این طنز را در زبان و شیوه ای  مدرن تر و باز در خدمت شعر می بینیم :

کبریتهای سوخته در سطل آشغال ، عینا شبیه شاعر از سر گذشته اند

تا پیک نیک بدقلقی شعله ور شود ، لبیک گفته اند و سپس در گذشته اند

...

تصریح می کنم : متشاعر زیاد هست ؛ من جمله حاج حضرت فندک ، که گاه گاه

در برج عاج خویش بیانیه می دهد – این واعظان ، نرفته به منبر ، گذشته اند -....

در این شعر بسیار جذاب ، طنز شاعر غوغایی دلنشین دارد.مهمترین نکته این است که این طنز کاملا شاعرانه است ؛ تصویر ی ست ،  آن هم تصویری کاملا مبتنی بر خیال و مهمتر از آن دارای قابلیت گسترش به تمامی متن و ایجاد شاخ و برگ . بدیع ، کبریتها را بدل از شاعر می گیرد در نتیجه  «از سر گذشتن» برای هر دو معنا می گیرد ، سپس به «پیک نیک» می رسد که می شود آن را بدل از جامعه گرفت که شاعر برای « روشن » کردن اش از سر می گذرد ! ..توجه کنید به کلمه « پیک نیک » که تداعی تفریح و باری به هر جهت بودن  را در خود دارد و اینکه «جانبازی» و «سوختن» شاعر اصولا خیلی برای جامعه مهم نیست !

در بیت بعدی غزل ، قوطی کبریت تبدیل به تریبون می شود ( ادامه گسترش تصویر و قابلیت شاخ و برگ یابی اش )

در بیت بعدی کبریت نیمه سوز ( باز هم گسترش  تصویر ) کنایه از شاعر جوان می شود که شاعر ما خود را نیز در همین دسته می داند .

در بیت بعدی که در مثال هم آورده ام یک مقایسه بسیار زیبا ، این گسترش تصویر را به اوج می رساند با قرار دادن فندک ( آن هم با پیشوند حاج حضرت ...) و ترکیب «برج عاج» که با در نظر گرفتن شکل ظاهری فندک های معمول،  تخیل فعال شاعر را هنگام سرایش فریاد می زند .

و بیت آخر که شاعر تمام حرف اش را می زند : که« نعش شاعر» و «کبریت سوخته» هر دو به این خاطر به این روز افتاده اند که از چارچوب خود – قوطی خود – خارج شده اند ؛ که کبریت بدون خارج شدن از قوطی اش و فراروی از جایگاهش نمی سوزد چنان که شاعر !      

***

***

بی شک هیچ مجموعه شعری خالی از کاستی نیست . مثلا در مورد همین مجموعه حاضر می توان به تساهلهای گاه گاه شاعر در استفاده از زبان اشاره کرد که در برخی از اشعار،  ابیاتی را از نفس انداخته است . مثلا در غزل «طلیعه» :

تا باز بشکفند تبار محمدی

در کوچه باغها ؛ نفس ات را شیوع کن !

بی شک «نفس ات را شیوع کن» ترکیب روانی نیست . اگر مشکل وزن و قافیه و ردیف نبود شاعر باید می گفت : نفس ات را شایع کن !...یا اینکه نفست را شیوع بده ! ...هر چند که اصولا حتی همین دو ترکیب هم خیلی دل چسب نیستند . چون «شیوع» معمولا – لااقل در زبان فعلی - دارای تداعی بیماری ست و برای مفهوم مثبت ، زیبا نمی نشیند .

یا مثلا در غزل بهار اندام 4 :

به قول خواجه نمی خواهد این غزل آغاز

چون ابنداش تو هستی ؛ نمی شود اتمام

باز هم ترکیب « اتمام نمی شود » ترکیب رسایی نیست . یا باید گفت « به انمام نمی رسد » و یا « تمام نمی شود ».

می شود نشست و گفت که برخی از (و) های شاعر در میان مصاریع بی جهت (وَ) خوانده می شود مثل :

« به غیر ماه وَ خورشید سرشماری کن ...»

( تاکید کنم که بعضی جاها ! مثلا در این مصراع (وَ) برای ایجاد وقفه زمانی ست و شاعر دقیقا به همین نکته نظر دارد :

«جسم مرا بگیر ، وَ در خود مچاله کن ...» )

یا مثلا می شود گفت که چرا برخی جاها وزن شعر می لنگد و خواندن شعر سخت می شود :

«و من که تابلو ام هجده – نوزده سال است

درست در وسط چارراه منتظرم »

و یا مثلا این (را)ی گمشده در هیاهوی وزن را بر سر شاعر کوبید که :

روییده است از گل قالیچه ها شراب

بی شک سرشته اند نشابور[را] با شراب ...

و گفت شاعر اصلا از زبان چیزی سرش نمی شود !!

 

همه اینها مهم اند اما باور کنید چیزهایی نیستند که شاعر – لااقل حالا-  نداند یا نتواند ! بدیع در شعرهای برجسته اش نشان داده است که به خوبی از پس موسیقی و وزن و واژه بر می آید و اهمیت روانی و رسایی را می شناسد . من گمان می کنم این نکات ناشی از اندکی سهل گیری در برخی اشعار است که شاعر با مروری مجدد به راحتی توان برطرف کردن نقصها را خواهد داشت . شاعر باید کمی سختگیری اش را بیتشر کند ، همین !

اما اصل ان چیزی ست که در زیبایی ها اتفاق افتاده است.شاعرانگی منتشر در میان واژگان کتاب که ذوق سلیم را به سوی خود می خواند و این خود قسمت اعظم دارایی هر شاعری ست !

 

من به آینده های درخشانتر بدیع ایمان دارم .

چنین باد !

نوشته شده توسط عليرضا بديع + تو در ساعت 16:38 | لینک  | 

 

مجموعه ی دوم در راه است . غزل ها را کامل در وب نمی گذارم . ابیاتی از غزلی جدید . تقدیم به شما :

 

چون سر برآورد همه ی درد ها به هم

زل می زنیم مثل هماورد ها به هم

آیینه در مقابل آیینه روسیاه

جز آه چیست هدیه ی دلسرد ها به هم ؟

 

در پیشگاه لطف تو شمشیر می زنند

مردان شهر با هم و نامرد ها به هم

 

دستان تو رسیده به هم دور گردنم

آِن سان که می رسند جهانگرد ها به هم

 ...

 

تا بهانه ای دیگر

نوشته شده توسط عليرضا بديع + تو در ساعت 12:48 | لینک  | 

سلام ...

سکوت و لبخند را به یاد آور ...

این هم غزلی تازه 

 پیشکش به تویی که تنها دلگرمی ام در این زمستانی ...

به : خاتون نوشخند های ترش و آبدار

آورده است چشم سیاهت یقین به من

هم آفرین به چشم تو هم آفرین به من

من ناگزیر سوختنم  چون که زل زده ست

خورشید تیزچشم تو با ذره بین به من

ای قبله گاه ناز ! نمازت دراز باد !

سجاده ات شدم که بسایی جبین به من

بر سینه ام گذار سرت را که حس کنم

نازل شده ست سوره ای از کفر و دین به من

یاران راستین مرا می دهد نشان

این مارهای سرزده از آستین به من

تا دست من به حلقه ی زلفت مزین است

انگار داده است سلیمان نگین به من

محدوده ی قلمرو من چین  زلف توست

از عرش تا به فرش رسیده ست این به من

جغرافیای کوچک من بازوان توست

ای کاش تنگ تر شود این سرزمین به من ...

الهی   آمین !

نوشته شده توسط عليرضا بديع + تو در ساعت 14:15 | لینک  | 

 

 

دل هم چو سنگ ات ای دوست ! به آب چشم سعدی

عجب است اگر نگردد که بگردد آسیابی ...

 

سلام

با یک فراخوان شعر در خدمت تان هستم :

 

۱ـ جشنواره ی آیه های آفتاب هشتم  ( رضوی و هجرت آن حضرت )

زمان برای ارسال اثار : ۱۵/۸

نشانی : مشهد مقدس - کوهسنگی - عدالت ۱۸ - پلاک ۱/۹

تلفن تماس :                        ۰۵۱۱۸۴۴۵۱۴۲  

نشانی : تهران - خیابان ولی عصر - مسجد بلال صداوسیما - مجتمع فرهنگی بلال

 

 

 

اگر خدا بخواهد در اسرع وقت با غزل جدیدم در خدمت تان خواهم بود :

آورده است چشم سیاهت یقین به من

هم آفرین به چشم تو  هم آفرین به من

 

بر شانه ام گذار سرت را که حس کنم

نازل شده ست سوره ای از کفر و دین به من

 

بیگانه را بریده ام از چین دامنت 

آن سان که چشم دوخته دیوار چین به من  ...

 

 

نوشته شده توسط عليرضا بديع + تو در ساعت 10:56 | لینک  |